تبلیغات
یاران نور - شهیدان زنده اند
 
یاران نور
 
 

چهارشنبه 24 شهریور 1389 :: نویسنده : پرواز
http://www.shohada.org/News/khoramshahr13.jpg

شهیدان زنده اند. به هر کوچه و محله ای که نگاه می کنی ، چهره های شاد و خندان را می توانی ببینی که با عطر خدایی که در نفس هایشان جاری است ، از پدر و مادرشان وداع می کنند. آری آنان زنده اند و در میان ما ! شاهد و ناظر ما ، مگر نه اینکه شهید خود شاهد است ...


 
اکنون که سال ها از جنگ می گذرد روزگار ، سرنوشت دیگری را برای شیران جبهه و جنگ رقم می زند و آنان را مظلوم شهر خویش می سازد تا با تنگی نفسی که از جبهه به یادگار دارند آلودگی هوای شهر را هم تحمل کنند! آن آلودگی که نتیجه بی بند و باری ها و فساد و فحشا و قدرت زدگی و مستی ناشی از پول و ثروت های کلان و بادآورده و فاصله طبقاتی و ... است و اینک همان شیران جبهه و جنگ در شهر خویش غریبند و همگان کارهای به ظاهر غیر معمول آنها را با معیار عقل می سنجند و کسی نیست به اینان یادآور شود ، آنگاه که جان های پاک جوانان سرو قامت همچون دیواری در برابر دشمنان همین مردم ایستاده بود کسی نبود که لاف عقل بزند و این عشق بود که مهدی باکری ، حمید باکری  فهمیده و چمران و همرزمانشان را در میان موج آتش و دود سر پا نگه داشته بود. ما به دنبال چه هستیم. روزگاری همین جوانان بسیجی که اکنون مورد غضب و کم لطفی این و آنند خود روزی پیشگامان دفاع از ناموس و دین ملیت ایرانی بودند و اکنون چیزی جز نام نیک از آنها به یاد نمانده است و بازماندگان آنها به قول شهید مهدی باکری سه دسته شده اند : آنها که پشیمانند ، انها که قدم در وادی بی خیالی ! گذارده اند و آنها که راه راستین شهدا را ادامه می دهند. به راستی شما از کدام دسته اید ؟

اگر از دسته سوم باشید حتمأ تاکنون مزه تلخ بی تفاوتی ها ، رنگ باختگی ها ، توهین ها ، و ... را چشیده اید. در سوز و عطش مظلومیت ولایت سوخته اید و کام بر نیاوردید. اما از این سه دسته برتر آنهایی هستند که اصلأ جنگ را ندیده اند و در عین حال عاشق شده اند! عاشق جبهه و جنگ. همه می دانند که مدیون شهدا هستند اما چه سود ... چند درصد ما در مسیر شهدا حرکت می کنیم ما در هنگامه رویارویی با شهدا جز شرمندگی چه چیز می توانیم بگوییم. برخیز ای انسان و با شهدا همراه شو که هر چه هست در این عالم جز زندگی در مسیر شهدا وامام حسین (ع) نیست. شهدای یکه با خون دل  نوشتند : « هرگز نمی گذاریم داستان غم انگیز کربلا بر سرمان تکرار شود » آخر الامر یکی پس از دیگری مزد آن همه شجاعت و اخلاص را از خدا با شهادت گرفتند. شهیدانی که در آتش شدید دشمن ، زلالی صداقتشان با خدا شکفته شد حتی نگذاشتند نمازشان قضا شود.

من و تو بگذاریم پرچم ابوالفضل ها به زمین افتد راه سخت و طاقت فرساست اما را حق و حقیقت همین است. فردا خیلی دیر است. مجاهدت را باید آغاز کرد که هدف از خلقت ما بسیار بالاتر از مطاع دنیاست. هدف لقاء خداوند است و بس. « والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنو و عملو الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر » شهادت در راه حسین (ع) و در اوج گمنامی عطیه ای است که خداوند وعده داده است که آنان که بهترین های امتند لیاقت از کف دادن هستی خویش در راهش را به آنان عنایت می فرماید.

 

خاکریزهای جهاد با نفس را جدی بگیریم ، دشمنی نفس اماره را فراموش نکنیم ، پیوند معنوی مان از خدا جدا نشود. آبادی دنیا باعث خرابی آخرت نشود. رسیدگی به وضع زندگی ، ما را از هدف زندگی دور نکند ، مزار شهدا ، بی زائر و راهشان بی رهرو نماند. خانه سازی ما را از خودسازی غافل نکند ، نگذاریم یاد پاک شهیدان از ذهن و فضای شهرمان برچیده شود که اینها آبروی شهرمان هستند. بی تفاوت ماندن بر سر آرمان شهدا جز شرمسازی و روسیاهی چیز دیگری ندارد. ببینیم بعد از گذشت 16 سال از پایان جنگ در امتداد اهداف شهدا چه کردیم ؟ باور کنیم امروز روشنی چشمانمان مدیون خاموشی هزاران لاله و تپش قلب هایمان مدیون خون هایی است که مظلومانه در دشت های سوزان جنوب و سرمای طاقت فرسای غرب به زمین ریخت. نگذاریم خانواده های شهدا احساس غربت کنند ، نگهبانی ارزش ها را سهل نگیریم ، پیراهن خالی بسیجیان را قدر بدانیم. فضیلت های ساحل اروند را با ساحل دریای شهرمان معامله نکنیم ، نگذاریم فرنگ رفته ها ، درد نکشیده ها ، جبهه ندیده ها و عافیت  طلب ها از فرصت ها بر ما بتازند. اگر همتی داشته باشیم که داریم و اگر به یاد اهداف و آرمان ها و شعارها باشیم که هستیم در دوران نبود جنگ از هجوم دشمنی به نام غفلت و فراموشی بی تعهدی جلوگیری خواهیم کرد. کلام آخر اینکه اگر چه آتش جنگ خاموش شد اما ، آتش توپخانه این دشمن درونی با هیچ قرارداد و قطعنامه ای خاموش نمی شود. همه آماده باشیم تا صد در صد خود را در این جبهه حفظ کنیم.

  http://nikblog.com/uploads/m/mahmoodazad/2523.jpg

جنوب مقر دائمی آفتاب است و...

همواره دوست داشتم روزی همراه با لبخند خورشید مثل عشق طلوع کنم و با پنجره ها دوست شوم ، دوست داشتم به زادگاه شقایق ها سری بزنم به آنجا که نیلوفران آبی معصومانه می رویند. همانجا که سرزمینش فقط مهربانی است و مهربانی. همانجا که دیگر اثری از پژمردن یک نگاه نیست و در دل هر لبخندش هزاران راز نهفته است. آری سرزمین شهیدان شلمچه ، هویزه ، خرمشهر و طلائیه را می گوییم و حال زمان آن فرا رسیده است.

به سوی نور می روم ، جنوب. من حتمأ حرف های زیادی از آنجا برای اطرافیان خواهم داشت و سوغاتی های بی نظیری  خواهم آورد و خواهم گفت که مادر شهدا هنوز هم چشم به راه گمشده های خود هستند. خواهم گفت که جنوب یک کلمه و عرض جغرافیایی نیست ، سرزمین نور است  تاریخ هشت سال دفاع عاشقانه است ، جنوب مقر دائمی آفتاب است. خواهم گفت که طلائیه تل خاک نیست ، خاکریز نیست ، بیستون است که فرهاد دوشان به عشق مولایشان حسین (ع) در زیر آتش خمپاره آن را زدند و ریگ های آن به صلابت کوهستان است و زیارتگاه شهدای آنجا بقیع نام آشنای ماست. خواهم گفت از شلمچه که به بودنم هستی داد و با حسین آشنایم کرد. خواهم گفت از هورالعظیم و فاو که بلندی هورهای اروند یادگار سرو قامتان رشید والفجر 8 است و امروز سکوت پرمعنای اروند از شرم فرزندان زهراست که خروشش را در خود فرو برده است و خوی وحشیگری اش را سال هاست لبخند بسیجیان سیزده ساله به یغما برده است.

خواهم گفت از هویزه که نوار شهدای آنجا کعبه اهل آسمان است ، چرا که شهید یک گنج پر بهاست ، شهید نسیمی است که از اوست امواج دریا ، نامی است که خداوند آن را بر مسند قداست نشاند ، نامی است که تکرار هر هجایش مردی را مکرر می سازد. من خاک ندیدم افلاک دیدم ، این خاک ، شن و ماسه نیست ، تربت است که آبرو از خون شهیدان گرفته است. من حقیقت را در پشت آن خاکریزها دیدم ، من چشم هایم را آنجا گذاشتم تا همیشه ببینند و دلم را سپردم ، به خلوت نخل های خرمشهر و اشک هایم را نذر سقاخانه دو کوهه کردم و نگاهم را روی سنگ قبرهای شهدای گمنام پاشیدم. دوست داشتم به گذشته برگردم وقتی زمین های برهنه را دیدم به یاد کربلا افتادم. زمین حرف می زند. خدایا اینجا کجاست زمین از خون ، از شهادت ، از ایثار و گذشت حرف می زند. قلب زمین می تپد. اینجا یک تکه از بهشت است. آسمان اینجا آبی است ، دوست دارم با پاهای برهنه قدم گذارم به حال و هوای گذشته برگردم شاید این ، جای شهادت یک شهید است خم می شوم زمین را می بوسم بی اختیار گریه ام می گیرد ، نمی دانم به خاطر مظلومیت از دست رفته شهیدان است یا به خاطر خودم است. من از قافله جا مانده ام به هر کجا می نگرم یک بسیجی را می بینم که به من لبخند می زند و بعد خون ، او شهید شد ، خدایا آمده ام ، آمده ام زمین را لمس کنم می خواهم در این خاک غرق شوم. شاید من سهمی از این غیرت و مردانگی بگیرم. اینجا همان جائیست که عشق جوشید اینجا تنها جائیست که احساس تنهائی نمی کنم اینجا همه با من هستند همه به من لبخند می زدند و من می گریم و می گریم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : پرواز
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد انتخاب موضوعات مذهبی برای این وبلاگ چگونه است؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :